سلام دوستان هرچی سعی میکنم که داستان عشقموبزارم نمیشه
الان براتون یه تکه ایی ازداستان رومیگم
ماتلفنی باهم آشناشده بودیم چه جوریش بازیه داستان دیگه ایی داره
ازهم کمک میخواستیم ازم میخواست درباره ی فردی که میشناختم براش بگم ومنم همینطور
اون به من میگفت آبجی منم بهش میگفتم داداش
فقط یه بارهم دیگه رودیدیم اونم چ دیدنی که اندازه ی یه پلک زدن بودکه ازجلوم باموتورردشد
که ازم خواسته بودمیخوام ابجیموببینم مگه یه داداش حق نداره ابجیشوببینه
روزهاگذشت ماباهم درددل میکردیم اون بیشترمنونصیحت میکردوتوزندگی منوراهنمایی میکرد
یه باربهم گفت بیارابطمونوعوض کنیم توبشی عشقم گفتم نه این چ حرفیه داداش؟توفقط برام به عنوان یه داداش ارزش داری درغیراین صورت برام پوچی!
گفت من بهت عادت کردم
گفتم نخیریاقبول میکنی یابرای همیشه خدافظ
-باشه باشه فقط نگوخدافظ
همیشه شعرای دوبیتی برام میفرستاد میگفت یه دوست دارم خودش شعرمیگه
گفتم میشه برام شعرای کاملشوبیاری
- باشه دفترشعررومیبرم خونه ی یکی ازفامیلای دوستم که همکلاسته
قبول کردم
رفتم دفترروازدوستم گرفتم
کلی شعرنوشته بودکه براتون یه چندتایی روتووب میزارم
دفترروآوردم خونه وشعراروخوندم بهم زنگ زد
-شعراچطورن؟
-مرسی خوبن دست طلا
-خواهش میکنم....
-راستی ثبت نام کردم دبیرستان دانشگاه کرمان میخوام برم
-واسه چی؟اخه چرا؟
-برای تحصیل بهترو....
-چ فرقی میکنه چ اینجابخونی یاشهرستان یابدترین جا اگه تلاش کنی وانگیزه داشته باشی همه کجامیتونی موفق شی
-حالامن ثبت نام کردم قراره برم
-اگه رفتی بایدابجیتو فراموش کنی
-اخه چرا؟
-همینطوری دیگه....
-راستی اخردفترروخوندی
اخره اخرین شعرنوشته بود
به دلایلی ادامشورمزگذاشتم
رمزشوبرای لینکام میفرستم اگه بازیدکننده ی جدیدی خواست ادامشوبخونه یالینک کنه یاکامنت بزاره تارمزروبراش بفرستم
نظرات شما عزیزان:
داستانت ناراحت کننده بود
ولی به نظرم جزفراموش کردنش هیچ راهی نداری
براخودت هم بهتره
فراموشش کن
پسرا وقتي ميگن يه چيزي رو از ياد ميبرن حتما از ياد ميبرن مطمئن باش
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
میخوام نظرمو بگم ولی میترسم ناراحت بشی...
به نظرم...
فراموشش کنی بهتره..چون اگه عاشق بود ترو به کار و موفقیتش ترجیه میداد نه بالعکس...
به نظرم عاشق یه چنین فردی بودن حماقت محضه...
اون خیلی خودخواه...مطمئن باش لیاقت عشق پاک ترو نداره...
به هرحال ببخشید
فعلا بای
چون تو عاشق شديو درد منو مي فهمي
اگه موافق بودي خبرم كن تا از طريق وبلاگ يا ياهو درد دل كنم
در هر صورت اینجا بهم خوش گذشت امیدوارم تو هم تو وب من همینو حسو داشته باشی...
دوستت دارم
منتظرتم دوباره بیای
فعلا
کتاب داستانی بود که
ما آن را آنگونه که
می خواستیم می نوشتیم
داستانت هم غمگین بودهم جالب اماتنهاراهش فراموش کردنه پس فراموشش کن
.gif)
ولي به نظر من ولش كن اگه اون دوست خوبي بود دركت ميكرد شك نكن
ولي به هر حال بازم بهم سر بزن
غریبههایی هستند که یک روز با شما آشنا میشوند
با افکارِ شما
با حرفهای شما
با دستهای شما
با رویاهای شما
با تک تک لحظههای شما
یک روز ناگهان حوصلهشان سر میرود
دلشان را
و دستهاشان را
و حرفهایشان را
و خوابشان را
پس میگیریند
و غریبههایی میشوند
با خاطراتی که پر میکنند
افکارتان را
دستهایتان را
خوابهایتان را
رویا ها
و تک تک لحظههایتان را
یک روز ناگهان حوصله ی شما سر میرود
غریبهای میشوید که خودش را ترک میکند